محمد يار بن عرب قطغان
314
مسخر البلاد ( تاريخ شيبانيان ) ( فارسى )
ماند . اما بابا سلطان چون حال بر اين منوال ديد ، خواست كه ( 187 ب ) مهلكهء دلگسل به دستيار سيف و سنان ، جان به ورطهء نجات كشد . وقت ضرورت چو نماند گريز * دست بگيرد سر شمشير تيز عاقبت [ ديد ] كه تدبير از دست تير قضا رفته و چاره جز انهزام نيست ، بنابرآن لطيف سلطان ولد خود را وداع نمود و چون كاه از صدمهء باد در آن متصرف و پريشان گشت و به جان محمدبى اتاليق خويش گفت كه از ميان طوفان اينچنين كه سيل بلا انگيخته ، خلاصى در آن مىبينم كه بر بالاى اين كوه كه دست فتنه از دامن او كوتاه هست ، به را هم باشد از اين درياى هلاك رخت به ساحل امان كشم . بابا سلطان سوار شد سراسيمهوار به همراهى جان محمد اتاليق كه بر ساير امراى آن ديار تفوق داشت ، روى به جانب كوه گذاشت و هرچند خواست كه رخش او كه باد صبا پيش گرفتى تا رخت خود را از آن ورطه بيرون اندازد ، اين معنى ميسر نشد . عاقبت از پاى درآمد تا كه توكل سلطان بعد از دستگيرى لطيف سلطان و بعضى از [ اسيران را به ] اركان دولت و اعيان مملكت سپرد ، در پى بابا سلطان نهاد . بعد از تلاقى جانبين بابا سلطان و جان محمدبى از غايت اضطرار برگشته ، دست بر تير و كمان بردند و از طرفين آتش قتال اشتعال يافته ، در اثناى جنگ و آمد شد تير خدنگ و ناوك خونخوار بر مقتل سلطان پريشان روزگار رسيد و آن زمان از اسب بر زمين افتاده ، بر جاى سرد شد . و توكل سلطان سر او را كه با رستم داستان دعوى همسرى مىكرد و با سام نريمان لاف برابرى مىزد ، سر از بدن جدا ساخت . و روز سهشنبه هفدهم ماه رجب توكل سلطان پسر بابا سلطان ( 188 الف ) و خال محمدبى و لطيف سلطان و بعضى از اسيران به درگاه كيواننشان آورده ، سر او را در پايهء سرير خلافت انداخت و زمين خدمت بوسيده ، عرضه داد كه : من آتش ز دشمن برانگيختم * به اقبال شه چون [ كه ] آويختم و حضرت اعلى توكل سلطان را به صنوف نوازش نواخت و پايهء قدر و مرتبهء او را بلند گرداند و محسود اقران خويش ساخت . و با اين همه انعام مردان ولايت آفرين كنت را كه خوشتر ممالك سغد سمرقند است ، به رسم جلدو عنايت فرمود . بعد از آن حكم فرمود كه قلبابا كوكلتاش لطيف سلطان را گرفته ، به زير پايهء اعلى برد و قصهء قتل بابا سلطان را به اهل